"مرگ را پروای آن نیست

که به‌انگیزه‌یی اندیشید."

اینو یکی می‌گف

که سر پیچ خیابون وایساده بود

" زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست

که در آیینه به‌قدمت خویش بنگرد

یا از لب‌خند و اشک

یکی را سنجیده گزین کند."

اینو یکی می‌گف

که سر سه‌راهی وایساده بود

" عشق را مجالی نیست

حتا آن‌قدر که بگوید

برای چه دوست‌ت می‌دارم."

واللهه این‌ام یکی دیگه می‌گف

سرو لرزونی که

راست

وسط چاراهِ هر وَر باد

وایساده بود.