شکوه نور در آویزه بلور

درنگ می کشدم پس شتاب نور کجاست

 

نشان منزل دلهای ناصبور کجاست

به پا برهنه بر دوش بسته بار امید

خبر دهید که آن قبله گاه دور کجاست

به روی سینه خارا توان خوابم نیست

امان خوابگهی در حریر و تور کجاست

نهفته مردمک ماه زیر پلک افق

کجاست جلوه این آسمان کور کجاست

نگاه تشنه ام ای شب سرود ناکامی ست

به جام یشم تو آن قطره های نور کجاست

دل از تموج رنگین آرزو خالی است

شکوه نور در آویزه بلور کجاست

میان معبد این سینه های بی معبود

بخور شیفتگی عطر عشق و شور کجاست

حقارت است و خموشی در این تنفس برگ

خروشناکی توفان پر غرور کجاست

به قلبها ز محبت نوشته خطی نیست

نشان و نام برین سنگهای گور کجاست

سیمین بهبهانی

تسلسل تقویم

خود را به طناب خویش آویخته ایم.

با ساخته های خود در آمیخته ایم.

در دور زمین تسلسل تقویم ایم.

بازیچه اعداد به هم ریخته ایم.

وحید رشیدی - سماع سخن

رود

رود

 خويشتن را به بستر تقدير سپردن
و با هر سنگريزه رازي به نارضایی گفتن.

زمزمه رود چه شيرين است!

از تيزه‌هاي غرور خويش فرودآمدن.
و از دلپاكي‌هاي سرافراز انزوا به زير افتادن
با فريادي از وحشت هر سقوط.

غرش آبشاران چه شكوهمند است!

و همچنان در شيب شيار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ به جدالي برخاستن.

چه حماسه‌یي است رود،چه حماسه‌یي‌ست!

 

احمد شاملو

پادشاه فصل ها، پاييز.

 

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستين سرد نمناكش.

باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،

                      با سكوت پاك غمناكش.

 

ساز او باران ، سرودش باد

جامه‌اش شولاي عرياني ست

 ور جز اينش جامه‌اي بايد،

                       بافته بس شعله‌ي زر تار پودش باد.

 

 گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،

باغبان و رهگذاري نيست.

باغ نوميدان،

                   چشم در راه بهاري نيست.

 

       گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،

ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان ازميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

 

باغ بي برگي

           خنده اش خوني است اشك آميز.

           جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش مي‌چمد در آن

                                                              پادشاه فصل ها، پاييز.

مهدی اخوان ثالث

غزلی از بزرگ بانوی شعر ایران سیمین بهبهانی

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم ، اهل کنار نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم، گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی، سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن، از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم، فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست، بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر، اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد، گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری، دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم، دیگر سوار نخواهم شد.

سیمین بهبهانی

حکایت مردی که نه می گفت

حکایت مردی که نه می گفت


بود در کشور افسانه کسی

شهره در نه گفتن

نام می‌خواهی ؟ نه

کام می‌جویی ؟ نه

تو نمی‌خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه

تو نمی‌خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه

مذهب ما را می‌دانی ؟ نه

خط ما می‌خوانی آیا ؟ نه

 

نه، به هر بانگ که بر پا می‌شد

نه، به هر سر که فرو می‌آمد

نه، به هر جام که بالا می‌رفت

نه، به هر نکته که تحسین می‌شد

نه، به هر سکه که رایج می‌گشت

 

روزی آیینه به دستش دادند

می‌شناسی او را ؟

آه ... آری خود اوست

می‌شناسم او را

 

گفته شد دیوانه است

سنگسارش کردند

 

سیاوش کسرایی

اسفند و فرودین

 

  اسفند و فرودین‌

                  لبه‌ جوی بارها

  تا روزگارِ کودکیِ من‌

  پُر بود از بنفشه‌ وحشی‌

  با رنگِ بیقرارِ کبودش‌

 

  وان‌ خامشی‌طنینِ سرودش‌

  یادآورِ ترنم‌ حافظ‌

  در برگْ برگِ معجزه‌ او کتاب‌ او

  وان‌ تابِ مویِ شاهدِ عهدِ شباب‌ او

 

  این‌ روزها بهار و بنفشه‌

  معنای‌ دیگری‌ به‌ من‌ آرد

             وز لونِ دیگری‌ست‌

  زرد و سفید و صورتی‌ و گاه‌ قهوه‌ای‌

  با چهره‌ای‌ به‌ گونه‌ مردم‌

  با چشم‌ و با دهان‌ و تبسّم‌

  شاید که‌ دلپذیر و قشنگ‌ است‌

  کز دوده‌ و تبارِ فرنگ‌ است‌

  شاید کمی‌ اَجَق‌ وَجَق‌، از دور

  در دیدگان‌ اهلِ نشابور!

  یعنی‌ چو نیک‌ می‌نگرم‌، من‌،

  آن‌ جلوه‌ و جمال‌ ندارد

  وان‌ بوی‌ و حُسن‌ و حال‌ ندارد

  یاد آن‌ بهین ‌بنفشه‌ ایرانیِ کبود

  حُسنِ فرنگ‌ آمد و آن‌ رنگ‌ را ربود

  تا چند سالِ دیگر

  (دردا و حسرتا!)

  کس‌ را به‌ یاد نیست‌ که‌ خود بود یا نبود!

دکتر شفیعی

اگر زرد و پژمرده ایم

   

    سراپا اگر زرد و پژمرده ايم 
    ولي دل به پاييز نسپرده ايم


    چو گلدان خالي لب پنجره
    پر از خاطرات ترك خورده ايم


    اگر داغ دل بود ما ديده ايم
    اگر خون دل بود ما خورده ايم


    اگر دل دليل است آورده ايم
    اگر داغ شرط است ما برده ايم


    اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
    اگرخنجر دوستان گرده ايم


    گواهي بخواهيد اينك گواه
    همين زخم هايي كه نشمرده ايم


    دلي سربلند و سري سر به زير
    از اين دست عمري به سر برده ايم

قیصر امین پور

فصل دیگر

فصل دیگر

بی‌آن‌که دیده بیند،
                      در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح پیچ‌پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه برگی که
                           بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.

بر شیشه‌های پنجره
                          آشوب شبنم است.

ره بر نگاه نیست
تا با درون درآئی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
                 دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه خاک سرد بکاوی
                              در
                               رؤیای اخگری.

این فصل دیگری‌ست
                       که سرمایش
                                     از درون
درک صریح زیبائی را
                         پیچیده می‌کند.

یادش به‌خیر پائیز
                      با آن
توفان رنگ و رنگ
                   که برپا
در دیده می‌کند!

هم برقرار منقل ارزیر آفتاب،
خاموش نیست کوره
                       چو دیسال:
خاموش
خود
منم!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
                                          امسال
در سینه
در تنم!


کولی آواره (صدای گام های نور)

 

بیا ای کولی آواره،ای خنیاگر غمگین!
بیا آواز تلخت را برای کوهها تکرار کن, تکرار
بیا با رودهای پیر نجوا کن

ادامه نوشته

درآمد

 

سیماب صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرو می ریخت
 برخیز و خواب را
 برخیز و باز روشنی آفتاب را

ادامه نوشته

بهار مژده رسان

بهار مژدهرسان، ای بهار مژدهرسان

به بزم و سنگر آزادگان گل افشان باش

پیام تازهی پیروزی و امید آور

برای منتظران، بهترین بهاران باش

ترانه اندوه بار سه حماسه

"مرگ را پروای آن نیست

که به‌انگیزه‌یی اندیشید."

اینو یکی می‌گف

که سر پیچ خیابون وایساده بود

" زندگی را فرصتی آن‌قدر نیست

که در آیینه به‌قدمت خویش بنگرد

یا از لب‌خند و اشک

یکی را سنجیده گزین کند."

اینو یکی می‌گف

که سر سه‌راهی وایساده بود

" عشق را مجالی نیست

حتا آن‌قدر که بگوید

برای چه دوست‌ت می‌دارم."

واللهه این‌ام یکی دیگه می‌گف

سرو لرزونی که

راست

وسط چاراهِ هر وَر باد

وایساده بود.

برف نو

امروز ،بعد از چه روزها ! آسمان اصفهان برفی شد.

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی - ای امید سپید!-
همه آلوده گی ست این ایام.

راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کشد لبخند
ننگ واری ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام ...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
 
بامداد

زمستان

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

 

زمستان است......

پژواک - شفیعی کدکنی

پژواک

به پایان رسیدیم اما

 نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

 ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

 ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

 نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست

 و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

 ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

 به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز

 فرو ریخت پرها

 نکردیم پرواز.

 

بغض فرو خورده

نشناختمت ! آه دلم وای نگاهم!

 ای گم شود این حافظه ی گاه به گاهم

 تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش

 تفهیم نکردند چه بوده است گناهم

 در معرض یک حیرت گسترده ام ای قوم

 میدان بدهید از همه اطراف به آهم

 زیر سر بسیاری اتان است جنونم

 پشت سر بی تابی تان چشم به راهم

 ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست

 این بغض فرو خورده ی لال است گواهم

 دیروز سپیدار شدم صاعقه بارید

 امروز ببین کیستم این قدر سیاهم

 برخاستی و سبز شدم می شود ای خوب

 تکرار همین حادثه را از تو بخواهم

 

داریوش مرادی - هم نوردی از خطه ایذه

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

(1)
نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمی رسد
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

(2)
انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.

(3)
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهزاده بود.
نگاه کن

احمد شاملو


بنشین غمی نیست

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را

بر سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خودستایي را كه بي شك

تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم

تا روشنم شد : در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه : فقط يك لحظه خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را

در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه

اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 

محمد علی بهمنی

مهتاب

مهتاب

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

 

نیما یوشیج

سال روز درگذشت شاملو

ماهی

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
                   این گونه

                       گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
                                    در دلم
                                   می جوشد از یقین؛

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
                                 ناگهان
                                 می روید از زمین.

*****


آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو! 
 

*****


من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
                            کنون
                              بیدار باش قافله یی می زند جرس. 
 

*****


آمد شبی برهنه ام از در
                                چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

الف . بامداد

من و تو(شعر ابتهاج)

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

ه الف سایه

سرحد آدمی

سرحد آدمی

 من شعله نیستم
 من دود نیستم
 من کوه نیستم
 من رود نیستم
 محدود نیستم
 محدود نیستم به همین نقشه تنم
 بیرون ز تخته بند تنم

                           باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
 ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
 آری منم زمان
آری منم مکان
 نامم بلند در همه محدوده خدا
 مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان
  

سیاوش کسرایی

زمین

زمين

زين پيش شاعران ثناخوان كه چشم شان
در سعد و نحس طالع و سير ستاره بود
 بس نكته هاي نغز و سخنهاي پرنگار
 گفتند در ستابش اين گنبد كبود
اما زمين كه بيشتر از هر چه در جهان
 شايسته ستايش و تكريم آدمي ست
 گمنام و ناشناخته و بي سپاس ماند
اي مادر اي زمين
امروز اين منم كه ستايشگر توام
از توست ريشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شاكر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندي وگشادگي بي كرانه ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله كشت
 از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاك رسيده ست گرده اش
غير از تو اي زمين كه در اين صحنه ستيز
 ماندي به جاي خويش
پيوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالي اگر چون حراميان
 بر حرمت تو تاخت
هرگز تهي نشد دلت از مهر مادري
 با جمله ناسپاسي فرزند بی شناخت
آري زمين ستايش و تكريم را سزاست
از اوست هر چه هست در اين پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وي اند
 سهراب پهلوان و سليمان پادشاه
اي بس كه تازيانه خونين برق و باد
پيچيده دردناك
 بر گرده زمين
 اي بس كه سيل كف به لب آورده عبوس
جوشيده سهمناك بر اين خاك سهمگين
 زان گونه مرگبار كه پنداشتي دريغ
 ديگر زمين هميشه تهي مانده از حيات
 اما زمين هميشه همان گونه سخت پشت
 بيرون كشيده تن
 از زير هر بلا
 و آغوش بازكرده به لبخند آفتاب
زرين و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمين
 من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پيش تو گسترم همه گنج نهفته را

 

ه الف سایه

مثِ اون قله‌ی مغرورِ . . .

من و تو، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                          تو بزرگی
                                    مثِ شب.

 خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                            هنوز
شبِ تنها
           باید
راهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی
                           مثِ شب.

 تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
          مثِ شبنم
                      مثِ صبح.

 تو مثِ مخملِ ابری
                      مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
                             اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
                          میونِ موندن و رفتن
                                                 میونِ مرگ و حیات.

 مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله‌ی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

 

 من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

بامداد

به جستجوی تو

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،

در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو


و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را

بامداد

سرود ستاره

سرود ستاره

 

ستاره می گوید

 دلم نمی خواهد
  غریبه ای باشم
میان آبی ها
ستاره می گوید
دلم نمی خواهد

 صدا کنم اما

 هجای آوازم
به شب درآمیزد

کنار تنهایی
 و بی خطابی ها
ستاره می گوید
تنم درین آبی
دگر نمی گنجد

 کجاست آلاله
که لحظه ای امشب

ردای سرخش را

 به عاریت گیرم
رها کنم خود را
 ازین سحابی ها
 ستاره می گوید
دلم ازین بالا

 گرفته می خواهم

 بیایم آن پایین
 کزین کبودینه

 ملول و دلگیرم

 خوشا سرودن ها

و آفتابی ها

 

شفیعی کدکنی

مهره سرخ

مهره سرخ(سیاوش کسرایی) 

بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می پرد
پرسان و پی کننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونین شامگاه
در ابر می چکید
 
ادامه مطلب را بخوانید
ادامه نوشته

شبانه

شبانه(شاملو)

یلهِ
بر ناز کای ِ چمن
رها شده باشی
پا در خنکای ِ شوخ ِ چشمه ئی
و زنجره
زنجیره بلورین ِ صدایش را ببافد
در تجــّرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سر نوشت ستار ه باشد،
غم سنگینت
تلخی ِ ساقه علفی که به دندان می فشری

همچون حبابی نا پایدار
تصویر ِ کامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار

مسیرِ سوزان ِ شهابی
خــّط رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر کنج ِ گمانت
به خیال سست ِ یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند

آواز آخری هابیل

آواز آخری هابیل

بحل کردمش اگرچه به خونم رحمت نکرد
غر غشه ی خون من اما
 طنین تقدیر بود از مغاره ی ابتدا
 که باید از کمرگاه هزاره ی رسوا
 بر می پراکند
 پژواکی هزار آوا
 اما برادرم !!!!! مبر از یاد
 که شستن دستان از خون برادر را
 اهریمنت آموخت تا
 میراث نامبارک انسان باشد برای ابد

منوچهر آتشی